تبليغاتX
بالای پایین
با توجه به الطاف دوستان شناس و ناشناس از این پس در نشانی زیر مرا بخوانید:

 

                             هر روز تازگی

نوشته شده در 90/01/31ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط مهدی|
سلام،

اومدم که بگم این آخرین پست من تو این وبلاگ است.

اول - اینکه هر که را بهر کاری ساخته اند و من هم اینکاره نیستم چون موضوع این وبلاگ تو فاز فکریم نیست .

دوم - چیزهایی که اینجا می نویسم خیلی به لحن من شبیه نیست. شاید چون خیلی ویرایش میشه یه جورایی گنگ میشه . حداقل که خودم اصلا راضی نیستم.

سوم - ...

پ ن : والسلام.

نوشته شده در 90/01/15ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط مهدی| |
عیده پاشو....

- چرا؟

چون عیده دیگه....

- خب؟

خب نداره پاشو دیگه .

- بعدش چی کار کنم.

برو بیرون بچرخ مردم رو ببین یا مثلا یه خورده سخت که بخوام بگم:

برو به به جای درست و در زمان درست کار درست رو انجام بده . 

- فکر نکنم ازم بر بیاد .

چی اولی یا دومی؟

-  دوتاش به خصوص قسمت سختش چون این معادله یک موفقیت بزرگه و این برای من نیست.

چرا؟

چون وقتی توانایی های آدم توی جای نادرستش استفاده بشه موقعی که بهشون نیاز داری دیگه نیستن.

همیشه کارمون می لنگه!

...

- ...

نوشته شده در 89/12/22ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط مهدی| |
فقط جهت عرض حضور:

حماقت:

شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه‌هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي‌بيني؟ واتسون گفت: ميليونها ستاره مي‌بينم. هلمز گفت: چه نتيجه مي‌گيري؟ واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه مي‌گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره‌شناسي نتيجه مي‌گيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي، نتيجه مي‌گيريم كه مريخ در محاذات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد. شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت: واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه: چادر ما را دزديده و برده‌اند!


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 89/09/30ساعت 5:24 قبل از ظهر توسط مهدی| |
۱- ادامه نوشته اماده شد.

 

۲- این چند خط رو هم لطفا به صورت روایی بخونید .

 

۳- لینک زیر را برای دانلود و در ادامه هم گذاشتم.

 

                                              ملاقات

 

 


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 89/06/29ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط مهدی| |
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این باشد ،

که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

نوشته شده در 89/06/11ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط مهدی| |

یه داستان دنباله داره که بعضی وقتها می نویسم ، البته جای کار زیاد داره . من هم می دونم. انشاالله پس از چند تا پست یه بار هم ویرایش شدش رو می گذارم . 


درینگ ... درینگ ... درینگ ...

چشمام هنوز بسته است که صدای یه چیزی  میاد که به دیوار می خوره و از اتفاق بعدش دیگه صدا نمی یاد . ولی یه چیزی کمه ، آها گفت : 22 .  نمی دونم کدوم گناه رو من کردم که اولین صدا باید از این جیرجیرک بیاد . چشمامو زورکی نیمه بازمی کنم دستمو دراز می کنم که گوشیمو بردارم ببینم ساعت چنده ، اما انگار نیست باقیه چشمامو باز میکنم یه نگاهی میندازم که می بینم بـــله... آثار برخوردش رو دیوار و جنازشم رو زمینه . - دست منه دیگه بعضی وقتا قبل از اینکه دستور از مغز بیاد از رو لیست دیروزی کار میکنه - همینطور که دارم سرمو تو متکا فرو می کنم غرغر می کنم آخه چرا سر صبحی .... سر صبحی، صبح ، وای ساعت چنده ؟ الارم من که این ریختی نیست چقدر شبیه زنگ بود . ناخوداگاه سرم برمیگرده رو ساعت رو دیوار ، انگار برق 220 ولت بهم وصل کردن می پرم از تخت پایین البته با گیر کردن پا به لبه تخت و یه مختصری با کله خوردن زمین وسط اتاق . خودمو جمع و جور می کنم وغرغرکنان  بلند میشم.

-         شروع شد، دوباره با یکی قرار بذاریم و از سر صبح برام بیاد .

قبل از اینکه تکون بخورم به بالا یه نیم نگاهی میکنم و با لحنی متفاوت میگم : البته شرمنده، این دفعه دیگه نه . سوژه ویژه ست و باید "ان تایم" بود، والا میپره .

...

نوشته شده در 89/05/09ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط مهدی| |